امروز از خونه ای که نه سال توش زندگی میکردیم بیرون اومدیم یه خونه بزرگتر و بهتر گرفتیم ولی من خیلی ناراحتم دلم خیلی تنگ خونمونه اینجا حس غریبی و ترس دارم
لطفا بگید چطوری با این احساس کنار بیام بعد از اون همه سال خیلی برام سخته
روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی