شرایط اقتصادی بدی داشتند ولی گذروندن و وقتی دختره رفت خونه خودشون خیلی خوشحال شد ولی انگار تو خونه ی خودش احساس غریبی میکرد
بعد خواهر زنه یه آبجی داشت این بچه اش اوتیسمی بود اونو میآورد خونه این ابجیش آنقدر این بچه رو میآورد اونجا که از دست این خانواده فقط غذا می خورد شده بود دوست شوهرش
اوتیسم یه اختلالی هس که مغز یا بدن جواب حرکت و نامیده این بنده خدا نه مغزش فرمان میده نه بدنش می تونن حرکت کنه خلاصه تو این همه بد بختی اینم شد قوض بالاقوض
خدایی شوهرش خیلی خوب بود یه بار نگفت اینا کمکمون نکردن چوب را سنگمونم میزارن