از ساعت 2 نشسته حرف زده تا همین الان حتی بابام اومده اهمیت نداده
با خواهرش حرف میزنه
نه به خودش میرسه نه حموم میره نه دکتر میره نه ناخناشو ترمیم میکنه
و هر روزش حتی بیشتر از این حرف میزنه من که به قدرت فکش موندم به قران ئوتا استخونه دیگه
اصلا به مشکلات زندگی و روانی من و خواهرم اهمیت نمیده دنیاش شده خانواده خودش که اگه هر بلایی سرش بیاد حتی یادش نمیکنن به هیچجاشونم نمیگیرن
نمیدونم به سادگیش گریه کنم یا عقلش یا بیکاریش
چیکار کنم