سلام ما یکسال و خورده ای عقدیم فروردین ۱۴۰۴عروسی میگیریم بعد کلا اون یه شهره دیگه س من شهر خودمون با خانواده ها اون فقط الان جدا افتاده.بعد یه اخلاقی داره از اول هم خودش هم خانوادش اینحوریم که باید رفت و آمد تقسیم شده اگه مثلا شیش روزه سه روز اینور سه روز ان طرف .شما خانم ها میدونین خیلی سخته خونه پدر شوهر موندن هرچند الان بیشتر جای ما هستیم چون من خیلی اذیت بودم ولی شوهرم خیلی دقیقه که حتما پیش خانواده اونم زیاد باشیم به چشم بیاد انگار امشب ازش پرسیدم خیلی بده سر یه ساعت دیرتر زودتر رفتن بخوایم بحث کنیم بعدش گفت ببین پدرمادر من دوست دارن پیششون باشیم که من گفتم دوست دارن صحیح ولی من نمیتونم زندگیمو ول کنم شاغلیم بریم پیش اونا همش!که گفت من یه چیزی میدونم که اینو میگم بذار عروسی مون گرفته شه درست میشه اینا من میدونم یه چیزی !درست میشه خونه خودمون بریم
با یه حالتی میگفت انگار میخواست یه چی بهم بگه نمیتونست همش میگفتم من یه چی میدونم درست میشن
اینم بگم خواهر برادر بزرگش ازدواج کرده ن
حالا شما بنظرتون چی بوده حرفش نظرتون چیه حادمن بودین چیکار میکردین صبرکنم بنظرتون؟