هروقت حرفی زدم سرزنش شنیدم😔نمیدونم چی اسمشو میزارید حسادت نه حسرت نه...
دارم جدا میشم ا فامیل نزدیک هست
میدونید چیه اونی که توی زندگیش خوشبخته وارامش داره از صورتش معلومه میخنده خوشگل تر میشه ولی اونی که بدبخته اونهم معلومه من یادمه وقتی تو زندگی قبلیم بودم یکبار بشدت حالم بد بود به صورتم توی آینه نگاه کردم صورتم مثل قبل سفید نبود رنگ پریده زیر چشام کبود حتی چشام دیگه مثل قبل برق نمیزد یه صورت لاغر و شکسته ...
وهروقت تو جمع فامیل میرم دخترای فامیلمون میبینم هرروز خوشکلتر از دیروز هرروز لباسای شیک و خنده از لباشون نمیوفته... من کاری بهشون ندارم همیشه تو دلم میگم انشاالله خوشبخت تر بشن ولی احساس غریبه بودن بهم دست میده چرا من ..؟ از بین دخترا؟؟؟ چرا من توی سن ۱۸سالگیم اول جوونیم مهر طلاق بخوره شناسنامم؟
چرا من هیچ شانسی ندارم نه توی کنکور نه توی قرآن نه توی همسر
بزار هرچی شما میخوایید فکر کنید..فکر کنید چرا یکی مثل دخترفامیلمون دقیقاً توی همه این چیزایی که گفتم بهترینشو داره
خدایا حالا من چیزی نخواستم من میخواستم لااقل مسابقات استانی قرآن یه مقامی کسب کنم حداقل احساس بیفایده بودن نکنم یه دستاوردی دارم
خدا منو ببخشه من هیچ وقت پیشش شکایت نکردم 😔ولی امشب حسابی دلم گرفته