من ۶ سال بایکی تو رابطه ازواجی بودم و اون عاشقم بود برام میمرد گریه میکرد خواهش میکرد هرکاری برام میکرد منتظر بودم کارش درست بشه ازدواج کنیم من همه خاستگارامو براش رد میکردم
حالا اون داره عاشق یکی دیگ میشه همش ازش پیشم حرف بزنه همو زیاد میبینن دانشجو دکتران
من دارم میمیرم از تصور عشقشون من دارم روانی میشم
همش پنیک میکنم میلرزم نفسم نمیاد کاری از دستم بر نمیاد
نمیدونم چیکار کنم حتی با دوستای صمیمی اون دختر هم حرف میزنه من زره زره اب میشم
دارم داغون میشم کمکم کنید