2777
2789
عنوان

بچه ها بیاین کمک

56 بازدید | 8 پست

تو تاپیکای قبلیم نوشتم شوهرم دست روم بلند کرد منم ازش شکایت کردم و داره مراحلشو طی میکنه 

مشکلم اینه که پسرم ۹ سالشه و به شدددت وابسته به خانواده همسرم هست جوری که هفته ای دوبار حتما میره خونه مادر شوهرم و یه خواهر شوهرم دارم که اینجا نیست ولی تا میاد چون هر کاری که پسرم بخواد یا خریدن هر چیزی رو براش انجام میده پسرم اصلا منو ول میکنه و میره 

من با شوهرم تو یه خونه زندگی میکنیم ولی کاری به هم نداریم 

ولی پسرم الان که درس داره به بهونه ی درسش روزای هفته تو خونس ولی چهارشنبه و جمعه حتما میره اونجا اونا هم سو استفاده میکنن و هر کاری بگه انجام میدن ولی من خودم توی تربیتش حد و حدود میزارم وای پسرم اونا رو میخواد چیکار کنم 



چه افکار بچگانه ای داری

مشکلت همینه؟ 

🩷سزاموئید=اصطلاح آناتومیکال برای استخوان های کنجدی بدن؛الهام گرفته از جثهٔ ریزنقشم(اردیبهشت 1403)|| من تنهاییام رو کشیدم،حسرتام رو خوردم،حس مضخرف ناکافی بودن رو بیشتر از هرکسی از نبودنات و نخواستنات تجربه کردم،فرصتام رو هم دادم،دیگه درست هم بشی و بیای سراغم منم که دیگه "نمیخوام".(29فروردین1404)||من تمام خاطراتی که حتی در ذهنم از تو داشتم را پاک کردم دیگر تمایلی برای فکرکردن به آنها ندارم، خاطرات خوبت حسرت و نفس عمیقی را در من زنده میکند و خاطرات بد ات نفرت و دل شکستگی را، هیچکدامشان را نمیخواهم یادآوری کنم، از تو برای من فقط یک حس به جا مانده، یک حس قدیمی و کمرنگ که گه گداری از دلم میگذرد... (10تیر 1404)|| فکرمیکردم از تو درمان شده ام، مثل مخدری که از خون بیرون میرود. خواستم بنویسم سم، دلم نیامد. هم آینده ای برایمان وجود ندارد و هم ترک عادت فکرکردن به تو برایم غیرممکن شده است. هم نمی‌خواهم برگردی و هم دلم برایت تنگ شده، نمی‌دانم اگر دوباره پیغامی از تو بگیرم چه حسی خواهم داشت(27 تیر 1404)|| پس از تو، دیگر پذیرش نبودن ها، رفتن ها و پذیرش اینکه انسان ها نا امید کننده اند برایم راحت تر است (16شهریور1404)|| از من انسان جدیدی ساخته شده،کمی بی عاطفه تر کمی قدرتمند تر، کمی اجتماعی تر، اما در حق مردم مهربان تر شده ام، هنوز اعتقاد دارم اعمال انسان به او برمیگردد، از نگاه به گذشته بدم می آید، گذشته برای من تمام شده(1 آذر 1404)|||

من تنها کاری که میکنم اصلا نشون نمیدم که ناراحت میشم چون راستش با شوهرم دست به یکی میکنن و میخوان بیشتر عذابم بدم اتفاقا جلوی شوهرم به پسرم میگم برو مامان جان بهت خوش بگذره ولی ته دلم حس میکنم اصلا انگار قدرتی ندارم ...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

توضیح بده آرومم کن تو رو خدا حالم بده


من که چیز زیادی از زندگی شما نمیدونم ولی مگه بده هواخواه داشته باشه؟ من خانواده مامان و بابام دزیغ از ذره ای محبت که بهم کنن از بچگی تا این سن و سال همیشه حس تنهایی داشتم حس میکردم هیچ خاله ای عمه ای کوفتی نیست مارو دلی بخواد 

ضمنا هرچقدر هم خانواده همسرت یا خودن بهش محبت کنن آخرش بچه خودته برمیگرده سمت خودت الانم هنوز بچه هست 

🩷سزاموئید=اصطلاح آناتومیکال برای استخوان های کنجدی بدن؛الهام گرفته از جثهٔ ریزنقشم(اردیبهشت 1403)|| من تنهاییام رو کشیدم،حسرتام رو خوردم،حس مضخرف ناکافی بودن رو بیشتر از هرکسی از نبودنات و نخواستنات تجربه کردم،فرصتام رو هم دادم،دیگه درست هم بشی و بیای سراغم منم که دیگه "نمیخوام".(29فروردین1404)||من تمام خاطراتی که حتی در ذهنم از تو داشتم را پاک کردم دیگر تمایلی برای فکرکردن به آنها ندارم، خاطرات خوبت حسرت و نفس عمیقی را در من زنده میکند و خاطرات بد ات نفرت و دل شکستگی را، هیچکدامشان را نمیخواهم یادآوری کنم، از تو برای من فقط یک حس به جا مانده، یک حس قدیمی و کمرنگ که گه گداری از دلم میگذرد... (10تیر 1404)|| فکرمیکردم از تو درمان شده ام، مثل مخدری که از خون بیرون میرود. خواستم بنویسم سم، دلم نیامد. هم آینده ای برایمان وجود ندارد و هم ترک عادت فکرکردن به تو برایم غیرممکن شده است. هم نمی‌خواهم برگردی و هم دلم برایت تنگ شده، نمی‌دانم اگر دوباره پیغامی از تو بگیرم چه حسی خواهم داشت(27 تیر 1404)|| پس از تو، دیگر پذیرش نبودن ها، رفتن ها و پذیرش اینکه انسان ها نا امید کننده اند برایم راحت تر است (16شهریور1404)|| از من انسان جدیدی ساخته شده،کمی بی عاطفه تر کمی قدرتمند تر، کمی اجتماعی تر، اما در حق مردم مهربان تر شده ام، هنوز اعتقاد دارم اعمال انسان به او برمیگردد، از نگاه به گذشته بدم می آید، گذشته برای من تمام شده(1 آذر 1404)|||

من که چیز زیادی از زندگی شما نمیدونم ولی مگه بده هواخواه داشته باشه؟ من خانواده مامان و بابام دزیغ ا ...

نه ببین فکر میکنم مثلا خونواده شوهرم میگن به درک هم پسرمونو میبینیم هم نوه را ...

نه ببین فکر میکنم مثلا خونواده شوهرم میگن به درک هم پسرمونو میبینیم هم نوه را ...

نمیدونم چطور بگم تا باهاشون آشتی هستم انگار حس بدی ندارم ولی الان که رابطه ندارم باهاشون حس بدی میاد سراغم اونام مدام پیاز داغشو زیاد میکنن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز