2789
عنوان

شعربازی

| مشاهده متن کامل بحث + 275 بازدید | 22 پست

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم 

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود 

مگرش هم ز سر رلف تو زنجیر کنم 

به شانه هایم دست زدی تا تنهاییم را بتکانی به چه دلخوش کنم تکان دادن برف از روی شانه های آدم برفی......

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند...

نه...من هرگز نمی نالم.قرن ها نالیدن بس است.می خواهم فریاد بزنم. اگر نتوانستم سکوت می کنم.نالیدن فرزندان ماکیاولی را خشنود می کند...

یه کم متفاوت تر، هر شب، مهدی موسوی:


دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

داری کنار شوهرت از بغض می میری
شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هایم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!
شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو
مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها
«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را
می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی
«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام
از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم
با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور
هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من
مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مرا از دورهای دووور می گیری
داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار
با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت
کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی
از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست
حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

صدا ، فروغ فرخزاد:


در آنجا، بر فراز قله‌ی کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن


بسوی ابرهای تیره پر زد

نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم


صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بی تاب کوبید

در زرین قصر آسمان را


ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

زطوفان صدای بی شکیبم

بخود لرزیده، در ابری خزیدند


ستونها همچو ماران پیچ در پیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد

ز خاک ره ، درون حوض کوثر


خدا در خواب رؤیا بار خود بود

به زیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده های خوابگاهش


ولی آن پلکهای نقره آلود

دریغا، تا سحرگه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل

به روی دیده اش بنشسته بودند


صدا صد بار نومیدانه برخاست

که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا میخواست تا با پنجه خشم

حریر خواب او را پاره سازد


صدا فریاد میزد از سرِ درد

بهم کِی ریزد این خواب طلائی ؟

من اینجا تشنه‌ی یک جرعه‌ی مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدایی


مگر چندان تواند اوج گیرد

صدایی دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از “صدا” دیگر تهی بود


ولی اینجا بسوی آسمانهاست

هنوز این دیده امیدوارم

خدایا این صدا را می شناسی؟

من او را دوست دارم ، دوست دارم



ای ستاره ها، فروغ فرخزاد. بند آخر این شعر دلمو ریش می کنه: 


ای ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
ای ستاره ها كه از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد 


آری اين منم كه در دل سكوت شب
نامه های عاشقانه پاره می‌كنم
ای ستاره ها اگر به من مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره می‌كنم

 
با دلی كه بویی از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه‌های زيركانه خوشتر است 


ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟ 


جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشانی از وفای او 


ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رویی و جفای ساكنان خاک
كاين چنين به قلب آسمان نهان شديد
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک


من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم 


ای ستاره ها كه همچو قطره های اشک
سر به دامن سياه شب نهاده ايد
ای ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزنی به سوی اين جهان گشاده ايد 


رفته است و مهرش از دلم نمی‌رود
ای ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز