پیرو تاپیک: جا داره بگم خدایا شکرت
خیلی خوشحالم
بازم میگم خدایا شکرت
صدبار دیگه هم تکرارش میکنم
ولی از یه طرفی یه حالی ام
وصفش نمیتونم کنم
انگار درگیر یه خنده پر غمم
از اون خنده ها که داری جدی جدی میخندیا ولی یهو وسطش تبدیل میشه به گریه و بغض
انگار داری یه خاطره از چند سال پیش میگی که خیلی خنده داره ولی هنوز بخش هایی از روحت دلتنگ اون زمانه یا در اون تایم تو چیزی دیدی که بقیه ندیدن و این باعث فوران احساسات میشه
عجیبه
همه چی عجیبه
از احساساتم سر در نمیارم
چرا ما اینقدر پیچیده هستیم خدا؟
و چرا این پیچیدگی رو باید هر روز بیشتر از دیروز حس کنیم؟
من درگیر چی ام؟ چرا من؟
نمیتونم خودمو درک کنم
میشه تو منو درک کنی؟