خواهرم ماما هست و ازدواج کرده به یه پسری که یه مغازه کتاب فروشی داره باغ دارن یه مزرعه کوچیک شتر مرغم تازه زده همیشه دلش می خواد شوهرش کارمند باشه هعی براش آزمون استخدامی ثبت نام میکنه
امروز زنگ زده میگه همکارم ازدواج کرده به یه دندون پزشک انگار منم پتانسیل اینو داشتم که شوهرمون کارمند بشه از عصری تاحالا حرفش رو مخمه خونه ماشین همچی پسر داره دیگه چشه چشم و دل پاکم هست من نمیدونم چشه دیگه این واقعا حرفش رو مخمه منم لیسانس دارم و دوستام شوهراشون پزشک بودن میکانیک بودن کارخونه دار بودن هیچ وقت هم این چیزا مهم نبوده برام
نمیدونم چرا خیلی رو مخمه چیکار کنم