بچه ها من ۱۸ سالمه خواهر کوچیکم ۸ سالشه
ی خانواده ی بشدت روانی دارم خواهر بزرگمم ۲۵ سالشه و بخاطر فرار از دست این روانیا ازدواج کرد
امشب عروسی دختر دایی مادرم بودیم
من گفتم زود برگردیم فردا امتحان دارم و هنوز هم غذا نداده بودن دختر خواهرم سه سالشه گف من غذا میخوام خواهرم فرستادش پیش باباش خواهرمم رف پیش بابام ک غذا بخورن و ما بریم
ما دم ماشین منتظر بودیم ک این دوتا بچه غذاشونو بگیرن برگردیم خونه
بچه ها ک اومدن ی اقایی داشت جلو بچه هارو میگرفت ک برنگردن سمت خانما دوباره غذا بگیرن
خواهرم و خواهر زادمو هل داد بهشون گفت برین گمشین نمیزارم برگردین
منو خواهرمم رفتیم پیشش ک چه طرز حرف زدنه(قسمت آقایون بودیم)و بیخود میکنی همچین رفتاری داری
خواهرم بچشو برد خواهر کوچیکمم داشت گریه میکرد من برگشتم بش گفتم حق نداری اینطوری رفتار کنی مگه سر گردنه سوبا بچه این رفتارو داری روانی
مادرم جلوی همه ی اقایون برگشت بهم گفت دهنتو ببند خیلی زبون دراز شدی
حالا یچیزیم گفت بهشون
منم جلو همه بش گفتم همینکارارو میکنین که هرکی هرچی دلش خواست همیشه بهتون میگه و انقد بدبختین
واسه ی یه غذا داری انقد بچه هاتو کوچیک میکنی بعدشم میگی چرا اعتماد بنفس ندارین چرا دکتر نمیشین
از خونه ی شما فقط روانی میتونه بره بیرون نه دکتر
بهم گفت جایی رفتنت بدرد نمیخوره منم گفتم مجبور نبودم نمیومدم(کنکور داشتم حوزه مو شهر خودمون زده بودم)
خیلی دلم به حال خواهرم میسوزه این بچه گناه داره من چیکار کنم اخه
خودم به جهنم دیگه بدبخت تر از این نمیشم
ولی اینو چیکارش کنم وقتی میبینم دارن کارایی ک با من کردنو با این میکنن اتیش میگیرم
کاشکی بمیرم خلاص شم
کاش اصلا خانواده ای نداشتم کفر نمیگما
خدایا شکرت ولی اگه نداشتم حداقل میگفتم ندارم