جز استرس چیزی تو ذهنم نمیاد 😑
از هفت روز هفته چهار روزشو خونه نیستم و دانشگام که یه شهر دیگه هست و تازه کتابامو خریدم که واسه امتحانات فاینال شروع کنم خوندن نمیخام مثل ترم اولم شب امتحانی بشم و هزارتا مکافات بکشم از دانشگاه که میام بدون استراحتی یکسره کار میکنم تا دوازده شب گاهی یادم میره حتی شام بخورم چون گاهی اوقات از صبح تا بعدظهر دانشگاه دارم😑حتی اکثر مواقع از دانشگاه یکسره میرم بازار خرید خونه میکنم یا میریم مهمونی تا نصف شب
عقدم و دم عروسیمه اون سه روزی هم که دانشگاه نمیرم یک روزشو کامل باید خونه مادرشوهرم باشم که اونجا درس خوندن غیر ممکنه داریم کارای عروسی رو دنبال میکنیم که وام بگیریم و بریم جهیزیه بخریم و خونه رو آماده کنیم که وقتی عروسی کردیم بیایم توش زندگی کنیم و قبل محرم هم عروسیمه اون دو روزش هم که خونه ام در اکثر مواقع یا مهمون داریم یا مهمونی شام دعوت میشیم و منم تو اون دو روز تعطیل به نظافت شخصیم میرسم و حیاط میشورم و یه سری کارای خونه که برا آخر هفته ها هست و از این دو روز که گفتم یک روزشو علاوه بر اینکه میرم خونه مادرشوهرم یک روز دیگش که نامزدم سرکار نمیره باید با اون باشم میریم بیرون من و نامزدم و مادرش تفریحی اگه نخام برم هم بارور میاد میبرتم میمونه یک روز دیگش که خونه ام اونم خواه ناخواه یه داستانی درست میشه براش تازه تو این هیری ویری مامانم سخت سرماخورده و دیگه بیشتر کارای خونه افتاده رو دوش من در واقع هیچ تایم اضافه ای برای درس خواندنم نمیمونه حتی گاهی حسرت یک خواب کامل تو دلم میمونه خوابی که از شیش ساعت کمتر نباشه و تو اوج حس خوب خوابیدنت آلارم گوشیت بیدارت نکنه و از خستگی مثل جنازه نشم تو طول روز