2777
2789

لطفا نترکون من برم خودمو بند بندازم تا نامزدم نیومده 😘

کاش میشُد کوله ام را بردارم و بلیط یک طرفه برای دور ترین نقطه جهان بگیرم!بِروم تا دور دور ها و دیگر هم بازنگردم! جایی که سکوت از زمین و آسمانش ببارد! جایی که کمی بِنشینم و فکر کنم ، در تنهایی اَم غرق شوم بدون آنکه کسی من را از تنهای ام بیرون بِکشَد!جایی که دیگر کسی برای شکستنم وجود نداشته باشد، جایی که خدایم برایم صحبت کند و آرامم کند!

دوست پسر زیاد داشتم.با سختگیری هایی ک مامانم میکرد.اما داشتم.اما هم تلفنی بودن.گذشت دبیرستان تموم کردم.رشته ریاضی بودم.رفتم پیش دانشگاهی.مابین پیش دانشگاهی با پسری دوست شدم که با بقیه فرق داشت.واقعا برام فرق داشت .عاشقش شده بودم.اونم منو دوست داشت همش بهم قول ازدواج میداد.

منم دیگه کاملا اون تو رویاهام بود.کاملا.

گذشت یکسالی از دوستیمون به مامانم به هر بدبختی بود گفتم.

خالاصه مامانمم قبول کرد.چون پسر خ وشتیپی بود.قرار شد با خانوادش بیان.من 19 سالم بود.اونم 25.

اومدم بدون هیچ سختگیری ماباهم ماه بعدش عقد کردیم

پدرم که اصلا تو باغ نبود.ساکت نشسته بود.اصلا حرف نمیزد.

داییم اومد یکم حرف زدن و گفتن روی.من اصلا هیچی نمیفهمیدم.واقعا نمیفهمیدم.فقط برام پسر مهم بود.

مامانم تمام کارای تحقیق انجام داد.خانواده خوبی بودن.

خلاصه ماه بعد رسید و قرار شد ماعقد کنیم. خرید کرده بودیم.مهمون اونا و ما دعوت شده بودن.

اما بابام شب قبلش گفت الا و بلا نه.ماهم گفتیم.چرا

شبانه دعوای شدیدی شکل گرفت.لجبازی تو خونش 

ساعت 3 نیمه شب من و مامان و خواهر و برادرم راه افتادیم تو خیابون با گریه زاری رفتیم سمت خونه مادربزرگم.

داییم باهاش صحبت کرد.و خلاصه قبول کرد.من دلیل گریه هام بخاطر لجبازیش بود.میگفتم چرا بازهم اجباری کرد.وگرنه بهم زدن نامزدیمون برام مهم نبود.منم لج کردم.گفتم باید بشه.

اما تو آرایشگاه چشام بدجور پف کرده بود.بازم همش گریم میگرفت.خداازش نگذره

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

چ بی آبرو هایی تو عقدم برام درست کرد بماند.خانواده شوهرم اجتماعی.اهل رفت و آمد.پدر و مادر منو دعوت کردن خونشون.پدرم با التماس ساعت ده شب اومد.رفتیم خونشون.اونجا یک کلام صحبت نکرد.فردای عقد من هم شوهرم رفت عسلویه برای کارش.مرخصی تموم شده بود.باز من موندم و تنهایی.

باز کارای رو اعصاب بابام.این دفعه قضیه دیگه فرق میکرد.من خانواده شوهرداشتم.سه تا خواهرشوهر.خیلی حسای بودم رو خانوادم.

اما بابام هیچ وقت به کاراش و به آبروی ما فکر نمیکرد.

برای مهم نبود بچه هاش سرافکنده بشن.

زندگیم پستی و بلندی زیاد داشت زیاد.فقرم روستا طول کشید هرشب بخاطر انتخابم خودم لعنت میکردم.ازاینکه خانوادم آنقدر آسون منو دادن به شوهرم ناراحت بودم. ولی اصلا به زبان نمیاوردم.اصلا. فقط عصبی تر شده بودم.باشوهرم دعوام میشد. شوهرم تو خواستگاری گفتند که طبقه بالای مادرش میسازه من یکبارم اعتراض نکردم.کلا تو باغ نبودم.پدر ومادرمم که از من تعطیلتر.

خلاصه پدرم خبر دار نشد جهاز من چطور گرفته شد.کی بردیم.پدرشوهرم اینا با داماداشون اومدنن جهاز ببرن دیدن خبری از بزرگتر ما نیستش.باز ما خجالت زده شدیم.

عروسی گرفتیم.بابام گفت من نمیام.چراااااااااااا

چون که طناز یروزی بمن حرف بدی زده.من گریه میکردم.اونم میگفت فایده نداره.تو خونه ما گریه زاری خونه داماد بزن وبکوب. بازانقدر گریه کردم.خط چشم نمیشد برام بکشه آرایشگر.

نمیدونم چجوری شد شوهر عمم رفتواوردش تو عروسی.

فردای عروسی شوهرم گفت پول کم آوردن باید سرویست بفروشی.من یه هفته گریه کردم.گفتم چرا بخت من اینجور.از چاله افتادم تو چاه.خلاصه چاره ای جز فروش نداشتم. فروختم.شوهرمم بعد یک هفته از عروسی دوباره برگشت سرکارش .من موندم و تنهایی و گریه.شباخودم تازه عروس تنها میخوابیدم .بیدار میشدم گریه میکردم.خلاصه 

هفت ماهی اینجور گذشت.


شوهرم پروژه کاریش رفت شهر دیگه.قرار شد منم ببره.منم وسایلای دم دستی رو مادرشوهرم برام آماده کرد.درحد خونه دانشجویی.از چهار خودم چیزی نبردم.شبی که قرار بود برم همه خواهرشوهرام اومدم خونه مادرشوهرم برای خداحافظی.منم به مامانم اینازنگ زدم گفتم نمیاین.من فردا قرار برم.بازور و همراه اومدم.اما پدرم نیومد.من بخاطر اینکه هزینه ها کم بشه.پدرشوهر وانت دامادشان قرض گرفت.منم نشستم تو وانت و دوتایی باهم رفتیم.بدترین مسافرت عمرم بود.من خجالتی.اونم آهنگای غمگین و قدیمی گوش میداد.جاده جنوب.اه خیلی بد بود خیلللللی.

رسیدم به شهر مورد نظر دیدم شوهرم خونه خوبی اجاره کرده.وسایلارو برویم بالا.و چیدیم. اونشب و فرداش پدرشوهرم موندش.وقت خداحافظی برای من گریه کرد.گفت چرا تو باید بیای غربت و رفت.اما پدر من یکبارم بهم زنگ نزد 

دوران خوبی بود.سر مرخصی هامون برمیگشتیم شهرمون. تا گذشت یکسالی.پروژشون داشت تموم میشد.شوهرم گفت تو باید دوباره برگردی.

من برگشتم دوباره خونمون.دوباره تنهایی هام شروع شد

بعد ازچند سال اینجوری کارکردن شوهرم دیگه تصمیم قطعیش گرفت که برگرده شهر خودمون و یک کار دیگه رو شروع کنه.من راضی نبودم اما برگشت.کارش با سرمایه خیلی کم شروع کرد.

یکسال سخت بود.اما خدارو شکر جنمش داشت و کار گرفت.نه به اونصورت که خیلی خوب باشه.نه ولی تو این اوضاع بد مالی کشور بد نیستش.پدرم یکبار به مغازه شوهرم نرفته .

خلاصه من حامله شدم. شوهرم 4 سال بود تحت درمان بود.آمپولای هرشبش.قرصاش.جوشانده هاش همه رو از بر شده بودم.پیش هیچ کسم نمیگفتم.

حتی به مادرم و خواهرم.

به تنهایی بار سختی هاش رو دوشم بود.شوهرم آدم عصبی بود الان کمتر شده.شاید قلقش دستم اومده.

هروقت باهاش دعوام میشد میزد به سرم که طلاق بگیرم. میگفتم به چی این دلخوش کنم.اخلاقش پولش به بچه که نمیتونم داشته باشم.ولی بخاطر بی پشتی بیخیال میشدم 

حامله شدم.ی دختر ناز و ملوس.قرار شد برای بچمون مهمونی بگیریم.سالن دیدیم و مهمون دعوت کردیم.پدرم یه هفته بود میگفت من که نمیام.شب قبل مهمونی زنگ زدم بهش التماس و گریه.گفت نمیام.تا خود صبح گریه کردم.

فرداش با روز برادرم آورده بودش.

برادرم نه سال ازمن کوچکتر.اما الان برام پشت.دلم برای میسوزه که پدرش درست و حسابی نیستش.خلاصه مهمونی بچمم اینجور گذشت

خلاصه کارای بابام روزبروز بدتر میشد.دیراومدن به خونه.آواز خوندن باصدای بلند تو کوچه ها.آشغال جمع کردن.دیگه کم آوردیم.هرشب گریه.هروقت به مامانم زنگ میزدم گریه و فحش و نفرین بود.تو خونه خودم خوب بودم ولی تا نیومدن شادی کنم یاد خواهرم و برادرم ومانانم میفتادم.

خواهرم دوسال ازمن کوچکتر بود.اونم افسردگی گرفته بود.از ی  طرف غصه اونم داشتم.هرروز باهاش حرف میزدم دلداریش میدادم.

میگفتم کاش که من دلسوز نبودم دلم از سنگ بود.شدم غصه خود همه.دانشگاهش که تموم شد رفت سرکار. تو سرکارش ی خواستگار پیدا شد که خواهرمم خودش راضی بود و خلاصه که ازدواج کردن.بازهم عروسی خواهرم و ناز کردن بابام.این سری دیگه شوهرمن ناز پدرم کشید باز ما با صورت گریون راه افتادیم برای عروسی خواهرم.

ازش متنفرم.غریبه و آشنا دوست و دشمن هرکی عمل میرسید میگفت که چرا آشغال جمع میکنه مشکلش چی.

الانم باغش کرده آشغالی .شبا ساعت 4 میاد خونه.






بچه ها نظر تون میخوام.

من به مادرم گفتم دیگه بس.طلاقت بگیر.

راضی نمیشه بخاطر حرف مردم

من نمیدونم ب معنای واقعی ببخشمش.کارای بدش زیاد بوده ولی دیگه نمیتونم توضیح بدم قلم روانی میخواد که من ندارم و وقت زیاد.الانم با زبان روزه نوشتم.ببخشید کم و کاستیش.

میدانید بیشتر جنبه درد دل داره.

یروزایی خیلی دوستش داشتم ولی الان ترجیح میدم تا وقت مردمش دیگه نبینمش

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز