دوست پسر زیاد داشتم.با سختگیری هایی ک مامانم میکرد.اما داشتم.اما هم تلفنی بودن.گذشت دبیرستان تموم کردم.رشته ریاضی بودم.رفتم پیش دانشگاهی.مابین پیش دانشگاهی با پسری دوست شدم که با بقیه فرق داشت.واقعا برام فرق داشت .عاشقش شده بودم.اونم منو دوست داشت همش بهم قول ازدواج میداد.
منم دیگه کاملا اون تو رویاهام بود.کاملا.
گذشت یکسالی از دوستیمون به مامانم به هر بدبختی بود گفتم.
خالاصه مامانمم قبول کرد.چون پسر خ وشتیپی بود.قرار شد با خانوادش بیان.من 19 سالم بود.اونم 25.
اومدم بدون هیچ سختگیری ماباهم ماه بعدش عقد کردیم
پدرم که اصلا تو باغ نبود.ساکت نشسته بود.اصلا حرف نمیزد.
داییم اومد یکم حرف زدن و گفتن روی.من اصلا هیچی نمیفهمیدم.واقعا نمیفهمیدم.فقط برام پسر مهم بود.
مامانم تمام کارای تحقیق انجام داد.خانواده خوبی بودن.
خلاصه ماه بعد رسید و قرار شد ماعقد کنیم. خرید کرده بودیم.مهمون اونا و ما دعوت شده بودن.
اما بابام شب قبلش گفت الا و بلا نه.ماهم گفتیم.چرا
شبانه دعوای شدیدی شکل گرفت.لجبازی تو خونش
ساعت 3 نیمه شب من و مامان و خواهر و برادرم راه افتادیم تو خیابون با گریه زاری رفتیم سمت خونه مادربزرگم.
داییم باهاش صحبت کرد.و خلاصه قبول کرد.من دلیل گریه هام بخاطر لجبازیش بود.میگفتم چرا بازهم اجباری کرد.وگرنه بهم زدن نامزدیمون برام مهم نبود.منم لج کردم.گفتم باید بشه.
اما تو آرایشگاه چشام بدجور پف کرده بود.بازم همش گریم میگرفت.خداازش نگذره