داستان
توی یک خانواده کم جمعیت.بزرگ شدم.بچه اول خانواده.
پدر و مادر کاملا معمولی. پدری که ازدور همه عاشق ساکتی و مظلومیش بودن.اما برای ما بددهن و لجباز. توی بچگی فقط گریه و گریه.همه جا پدرم مسخره میکردن. اونم فقط میخندید.ماهم گریه میکردیم.مامانم ی زن عصبی.که صبح تا شب بابام فحش میداد.آرزوی مرگش همیشه ورد زبانش بود.
پدرم نه قیافه داشت نه خوب میگشت.نه سرزبان داشت.کلا هیچی.مادر مم قیافه معمولی.
اما من خیلی زیبا بودم.همیشه همه جا این تعریف میکردن. خواهرم به زیبایی من نبود.همیشه غصه میخورد.من تو عالم بچگیم وقتی توی جمعی بودم همیشه میترسیدم کسی ازم تعریف کنه و خواهرم بشنوه.خودم سریع جمع وجور میکردم که خواهرم نبینه.
خانواده مادریم هم مثل مامانم عصبی بودن.تو جمعشون اجازه لوس شدن نداشتیم.هیچ وقت تو بچگیم نشد که لوس بشم.چون مامانم بدش میومد.اما خانواده پدریم مهربون بودن و بچه دوست.هروقت تو جمع اونا بودم الکی سرم درد میکرد همه دور و برم میچرخیدن.مامانم میگفت بابا ولش کنین خوب میشه.
خلاصه دوخانواده کاملا متفاوت بودن.
از اول زندگیم مستقل باراومدم.نه پدرم نه مادرم هیچ کدوم سواد نداشتن. خودم به خودم املا میگفتم.کلا به خودم درس میدادم.همیشه هم شاگرد اول مدرسه بودم.
پدر و مادرم خوبی هایی هم داشتن. مثلا پدرم همیشه من و خواهرم میبرد پارک.اما خیلی بد لباس میپوشید.یادم گریه میکردیم میگفتین بابا لباس تمیز بپوش.اما با ما لج میکرد.
عید دیدنی ها هرجا که باهاش میرفتیم صاحبخونه شروع میکرد به مسخره کردنش.ماهم سرشکسته میومدیم بیرون.بمیرم برا مامانم همیشه برای کارای بابام تو جمع دلیل میاورد.که آره دیر شد نرسید لباساش عوض کنه و از این حرفا.
مامانم یکی دوروز مونده به عید همیشه برا بابا لباس تازه میخرید اما وقتی که بابام لباس میدید شروع میشد دعوا.فحش و بد وبیراه گفتن به مامانم.که چرا برای من لباس خریدی.حالا که لباس خریدی پس منم هیچ جا عید نمیام.بعد منو مامان و خواهرم و برادرم تنهایی بدون بابا میرفتیم اینور اونور.باز دوباره حرف اون بود توی همه جمع ها.چرا نیستش.......
همه حسرت بچه هاش میخوردن. سه تا بچه مودب و تمیز و زیبا و خلاصه همه چی تمام.اما لیاقت نداشت.
بابام با اینکه بازاری بود اما هیچ تلاشی برای بهبود زندگیمون نمیکرد.دیر میرفت دیر برمیگشت.زندگیمون فقط خوردن بود.چون خودش عاشق خوردن بود.اگه میگفتین پول بده لباس بگیریم بادعوا میداد.اونم چقدر کم.یادم سال 85بهش گفتم بابا پول بده بدم ماتتو بخرم.اونوقت کمترین قیمت مانتو 30 بود.به من 5 تومن داد.درحالی که تو جیب شلوارش پرپول بود.منم ی دختر کمرو بودم.دیگه هیچی نگفتم.اونو برداشتم خودمم 4 تومن داشتم آنقدر گشتم توی یه مغازه با التماس یدونه نه تومنی پیدا کردم.التماس کردما.ولی اصلا اعتراض نکردم.اما خواهرم برعکس من شر و شور بود باداد کاراش راه مینداخت.
اما من همیشه خجالت میکشیدم.یادم وقتی که پریود شدم تا صبح گریه کردم.که چرا من آنقدر بزرگ شدم. حالم از خودم بهم میخورد از دختر بودنم بدم میومد. میگفتم اگه پسربودم الان کمکشان بودم. الان هیچ خوبی ندارم.هیچ
مامانم جوری با ما رفتار میکرد که من تو خونه روسری میپوشیدم دامن بلند لباس فوق العاده گشاد.که هیچی من معلوم نباشه.نمیدونم چراااااااااااا.دخترعموهام همسن من بودم اما کاملا متفاوت.اصلا کارخونه بلد نبودن. حالامن اگه نبودم مامانم انگار که دست راستش نبود.اونا لباسای معمولی با شلوار.مامانم همیشه فحششون میداد.میگفت ازشون بدم میاد باهاشون تو جمع نکرد.حسرت داشتم باهاشون بدم بیرون بگم بخندم. اصلا ازهرکس که من خوشم میومد اون بدش میومد.همه اینکاراش باعث اختلافاتی بین من و خودش شد.باعث شد که روزبروز ازش دورتر بشم.تاجایی که میومد خونه سلام میگفتم و میرفتم اتاق.همیییییییین.