2777
2789
عنوان

چه وضعیت مضحکیه 🫤

188 بازدید | 10 پست

بعد از ۱۸ سال زندگی معمولی ،افتادم تو سراشیبی افسردگی و عقب افتادگی ،بعد از سالها تلاش با افسردگی و جنگ با خانواده و ... وارد مسیری که میخواستم شدم ،هر چند حقم چیز بهتری بود ولی بازم ناشکری نمیکنم ...

حالا که باید زندگی نرمالمو داشته باشم ،بازم ناراضیم از خودم ،نمیتونم مثل دیگران شادی کنم ،خوشی کنم ،بدتر از همه این وسط دلم درگیر آقای سال بالایی شده که از من کوچیکتره 😶 


هیچ جوره و هر کاری میکنم فکرش رهام نمیکنه ،البته بخشیشم تقصیر اونه ،اونم نمیخواست اینجوری بشه ولی واکنشاش و رفتاراش نشون میده اونم درگیره ،برای من خیلی سخت تره ،من تو سنیم که هر کسی رومیشناسم الان زندگیش خیلی معمولیه ،روتینه ،درسش یا تمومه یا استاژر و فیزیوپاته ،نه مثل من بدبخت اول مسیره هو هر روزش غم و غصه ست که چرا هنوزم یه آدم متوسطه ،یا ازدواج کرده و حتی بچه دارن یا نامزد کردن یا حداقل کسی تو زندگیشون هست ،من برای‌این فرد دونه دونه کیسامو دارم دور میکنم با رفتارام چون نمیتونم به یه نفر دیگه فکر کنم و کلا از رفتارام با پسرا هم مشخصه که نمیتونم باهاشون اوکی باشم مثل قبل ...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خیلی دردناکه ‌...از خانواده ام خجالت میکشم که بگم ،یادمه وقتی درباره ی این آدم با خانواده ام حرف زدم که دستشون بیاد چه خبره دور و برم ،گفتن چه عاقله ولی تهش خیلی بچه ست 😶اینکه همه میکوبونن تو صورتم که از یه الف بچه خوشم اومده هم آزارم میده ،چرا یه آدم بزرگسال به دلم نمیشینه ..

چرا باید پسری که دو سال و چند ماه ازم کوچیکتر باشه برام جذاب باشه ...پسری که تکلیفش مشخص نیست ،از هر لحاظ خیلی تجربه ام از اون بیشتره ...با اینکه فعلا عملا کات کردیم از هر لحاظ ولی اینکه هر روز میبینمش سختمه ،الان شده بعضی روزا ،خودمم مثل قبل خودمو نمیکشم ببینمش ،در حالیکه خودش پسم زد و خودش تلاش میکنه منو ببینه ،خودش تلاش‌میکنه باز‌ نزدیک بشیم به ام ،کاش حداقل حسشو میگفت و ذهنمو آروم میکرد ...

از یه طرف میگه به هیچی فکر نکن و فکر پیشرفتت باش حتی به منم فکر نکن ،از یه طرف با رفتاراش ذهنم رو درگیر میکنه ،دلم میخواد برم بهش بگم یه جوری رفتار کن از چشمم بیفتی ،هر چند مرد تر و آقا تر از این حرفاست و این کارم نمیکنه ،بازم بکنه ،خاک بر سر دلم که همه جوره دوستش داره ...کاش تموم میشد این عذاب ...

از یه طرف خوشحالم تقدیر منو کشوند اینجا و من با اون آشنا شدم ولی از یه طرف از خدا هم گله دارم بابت این سرنوشت مزخرفم ...از رشته ام خوشحالم ،گله ایم ندارم چون میدونم تهش مفیدم ولی زندگیم سر تا سر پوچیه ...


من که خدارو هم فراموش کردم ولی چرا اون منو فراموش کرده ؟!

روانپزشک برو 

کاش پیامتونو نمیذاشتین !در ضمن این مسئله ربطی به روانپزشک نداره ،نهایتا کارم با روانشناس و تراپی حل میشه ...

خودمم میدونم چه خبره حال و احوالم ...

فقط نوشتم که ذهنم خالی بشه ،نوشتن درباره ی مشکلات از هزار تا تراپی و ...هم حالمو بهتر میکنه !لابد میدونم که چیزی که نمیرم 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108