کل تنم هنوزم ک هنوزه داره میلرزه
شوهرم گف میخام طلاهاتو بفروشم، منم اولش یذره مقاومت کردم ولی بعدش گفتم باشه
از طلاهام ۱۲ گرم جدا کردم گفت کمه، کردمش ۱۸ گف کمه و ی النگوی دیگ خاست ولی دلم نبود اونو بدم و ندادمش
پاشد ی شیونی انداخت آینه میز آرایشمو شکست جعبه طلاهامو شکست و همشو پرت کرد کف زمین
خونه مادرشوهرمم کلی مهمون بود و صدامونو شنیدن، بعدش مادرشوهرم اومد و خرده آینه هارو جمع کردیم و شوهرم رفت بیرون
الانم باید برم خونهشون ولی اشکم بند نمیاد💔
تروخدا ب حق این وقت عزیز دعام کنید:)