من و عروسمون هر دو دور از خانواده هستیم خلاصه رفته بودیم خونه مامانم اونا هم اومده بودن هر دو هم بچه کوچیک داریم ، من همه جوره کمک مامانم میکنم تا جایی که بتونم اونم اصلا کار نمیکنه بعد واسه بچه خودم که غذا میذاشتم زیاد درست میکردم که برادر زادمم بخوره ، بعد دیدم مامانم میخواد شام بذاره رفتم کمکش کنم گفتم من میذارم داشتم قرمه سبزی میذاشتم یهو عروسمون اومد گفت خسته نباشی کوزت! دقیقا نمیدونم فازش چی بود منم بی احترامی بلد نیستم فقط گفتم کوزتی نیست دلم نمیاد مامانم کار کنه ، آخه پا درده . من اصلا هیچ جا جواب کسی رو نمیدم با کسی مشکلی ندارم هر کسیم چیزی بگه جوابشو نمیدم ، آخه موندم مگه من بهش چی گفته بودم یا دشمنی داشتم که یهو اینجوری گفت من که به کار کسی کار ندارم تا جایی که بتونم با همه خوبم ولی نمیدونم چرا بعضیا انگار خودشون مشکل دارن 😑