من مادر و پدر بشدتت با ایمانی دارم و پدرم سر هر یه ریالی که میاره سر سفره هزار جور چک میکنه که پول سالمی باشه و با کارخونه ها که کار میکنه ( دستگاه الکترونیکی میفروشه بهشون ) با بالاترین کیفیت نصف قیمتی که بایدو میگیره میگه اینا هزار نفرو نون میدن باید باهاشون مدارا کرد و هم مادرم و هم پدرم بشدتتت مهربوننن یعنی اصلن عجیب غریب طور و کسی تا حالا از گل به من نازک تر نگفته
ولی من نمیدونم الان خودم هم مث اونام در ظاهر چون دارم باهاشون زندگی میکنم و تازه ۱۹ سالمه ولی احساس میکنم یه ذات کثیفی ته وجودم هست که منتظر یه تلنگر بخوره تا سر باز کنه اصلااا دلم برای هیشکی نمیسوزه به جز پدر مادرم هیچکسیو تو دنیا دوست ندارم حتی صمیمی ترین دوستام و مشکلات و ایناشون حتی اندازه پچیزی برام مهم نیست شاید در ظاهر خیلی باهاشون همدردی میکنم و اینا ولی در باطن اصلاااا
و احساس میکنم ته وجودم فقط خودم برای خودم مهمم و هیچکس دیگه برام کوچک ترین ارزشی نداره نمیدونم چرا اینجوریم از خودم میترسم و نمیدونم در آیندع چجور آدمی بشم 🥲🥲🥲