تقدیرِ زيبايى رقم میخورد
ما را به اوج زندگی میبرد
با اینکه پیمان با دلم بستی
در خلوتم یک لحظه ننشستی
یک پنجره در کلبهام وا بود
بستی و گفتی میروم، بدرود
آن پنجره آیینهی من شد
یک خاطره از بغضِ رفتن شد
آری نمیآیی و میدانم
درگیرِ رویایِ تو میمانم
بی تو در این، زندان غم مُردم
اشکی نمیریزم، قسم خوردم
وقتی دلم را مرگ راهی کرد
با خاطرات من چه خواهیکرد؟