دوستان من یه خواستگار داشتم جواب رد دادم هزار بار اما اون انگشتر نشون اورد برام و روزی هزار بار باخانوادم تماس میگرفت راضیم کنن منم هرروز با خانوادم دعوا داشتم سرش تااینکه خسته شدم وپیشنهادشو برای اینکه باهاش اشنا بشم پذیرفتم و بعدم به دلایلی حلقشو پس دادم وبهم خورد همه چیز این اقا هم هرچی بینمون بوده ونبوده رو گذاشت کف دست خواهرام خواهرامم به پدرم گفتن خانوادم به شدت سنتی ومذهبین دعوا ودرگیری بینمون اتفاق افتاد بابام دیگه نه حمایت مالی میکنن نه عاطفی همش سرزنش چی کارکنم چه جوری از خواهرام انتقام بگیرم چی کارکنم اینقدر فضول نباشن