خلاصه این که من یه تایمی که تو حالت اسیب پذیری بودم فکر کردم برای اولین بار عاشق شدم و خواستم همه جوره پاش بمونم و حتی علت جداییم این بود که که من دیدم من تو زندگیش نباشم بهتره و اینا
بعد مدت ها دیدم اون احساس عشق نبوده ترس بوده و انگار داشتم خودم مجبور می کردم بخوامش حالا برای ازدچاج یا هر چی و الان اصلا دوس ندارم با اون ادم باشم چ بعدا دیذم اصلا اون ادمی که فمر می کردم نبوده و خیلی زندگیم بذ می شد بااش
حالا فکر می کتم یکی دوست دارم چتد بار شوخی شوخی باهاش رفتم بیرون ولی رفتارش حرکاتش تلاشاش که دیدم هی بیش تر ازش خوشم اومد و الان فکر می کنم دوسش دارم ولی می ترسم حسم واقعی نباشه بهش نمی خوام بدم بیاد ازش
بودن باهاش هیچ نفع مادی برام نداره چون می دونم به خاطر عقاید ممکن ایندمون با هم نباشه
من بچه نمی خوام راجبش باهاش حرف نزدم ولی می دونم اون می خواد
حتی به سرم زده به بچه فکر کنم