صبح زود با زور منو برد گردش با خانواده ش تو روستاشون بارون و کثافت کاری ماشینم راست زد تو دیوار ماشین داغون کرد دیوار خراب کرد اینقد سروصدا خورد تو گوشم دهن کج خانواده تحمل کردم نه میشد دراز کشید نه میشد خوابید از سرما یخ زدم درو پنجره هارو باز کرده بودن انگار نه انگار عصرم گفتن هوا بده شب بمونید گفتم اصلن نمیمونم بریم اومدیم حالا بهش میگم برو قهوه بخره یجیز دیگه اورده میگه از اون نداشتن چطوری همه شون با هم نداشتن دوست دارم بکشمش