ناراحتم از اینکه انقدر دل رحمم
سریعا دلم برای بقیه میسوزه
دوست دارم حال آدما کنارم خوب باشه
چه آشنا باشه چه غریبه میخام حالش خوب باشه
ولی خودم حالم خوب نبوده
دل سوزوندم
غصه خوردم
ناراحت شدم
با اشک و خنده آدما عجین شدم
با همه اینا من همیشه تنها بودم
عشق دادم ولی عشقی دریافت نکردم
منم دوست داشتم بهم توجه بشه
دنبال عشق بودم ولی نبود که نبود
اذیت شدم زیاد
شکستم پودر شدم ولی کسی ندید
با همه اینا بازم خواستم خوب باشم
من کسی رو متهم نمیکنم چون هیچکی تقصیری نداره
از خودم شاکی ام که چرا دلرحمی به خرج میدم
چیکار کنم...