کاش میتونستم همه چیز بنویسم
یا حال دلم بنویسم که چه آشوبه
از زندگی
از نرسیدن به خواسته ها
از اینکه همیشه فکر میکردم توی این سن خیلی چیزا رو دارم اما ندارم
از مجرد موندنم خواستگار میاد اما جور نمیشه
نیش و کنایه ها شنیدن
از دانشگاه رفتنم ...رفتم بعد چندترم خوندم انصراف دادم بعد دوباره برگشتم همون رشته چون نتونستم پزشکی قبول بشم ....از ترس دیدن دوباره هم کلاسی ها و خجالت کشیدن خودم رو قایم میکنم یا جاییکه اونا هستن اگه بفهمم اونجا نمیرم سرکار ....پیراپزشکی خوندم (اگه میشه نپرسید رشتم و دلیل انصرافم)
چه افسردگی گرفتم بعدش
از سرکار رفتنم
دوباره پشت کنکوری شدنم
از فوت خواهرم
ترس از بالارفتن سنم
هیچ دوست صمیمی ندارم چون همش دارم خودم رو از همه قایم میکنم
وخیلی چیزای دیگه
31 سالمه