2777
2789

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

سه سال خانوادم ندیدم.تواین سه سال کلی سختی کشیدم.دریغ ازیه محبت.یه همدردی.یه درک...توشهردیگه.بیکس و ...

چرا نمیری پیش خانوادت یا اونا نمیان 

تایپک های مفید منم تگ کنید

چرا نمیری پیش خانوادت یا اونا نمیان 

یه بحثی پیش اومد سه سال پیش سرخواهرم و شوهرش.پدرم بیخود وبیجهت مارو زیربارمنت و شماتتش له کرد.همه خواهرام و پدرم گفتن بیخود کردین اومدین  .یقه همسرم گرفت پدرم و دعوا اوج گرفت.باچشم گریون اومدم سرخونه زندگیم.دخترم فوت شد ۷ ماهگی کسی عین خیالش نشد.خانوادمم نمیومدن.همسرم دید اینطوری ادا میریزن شمارم عوض کرد گفت حق نداری باهاشون درارتباط باشی.منم بخاطراینکه مادرشوهرم شماتت نکنه منو پیش بقیه عروسا وجمعشون قطع ارتباط کردم باهاشون.پدرم یبارنیومد بگه فلانی چرانمیزاری دخترم بیاد‌چرانمیزاری تماس بگیره...درکل بین دوتا رقیب قدرت(پدر وداماد)موندم.همسرم گفت یابامنی یا میزاری ومیری.کجامیرفتم؟!باپسرم؟!مجبورم تحمل کنم.زد و باهمسرم کلی حرف زدم تصمیممون این شد که یباردیگه اگه اومدن خانوادم  ب هوای من،اشتی کنیم.نیومدن  و این وسط خواهرم اومد باشوهرش.همون خواهری ک سرش پدرم باما دعوا ش شده.همسرم وسایل پذیرایی رو خرید و منم نهار و میوه و شیرینی اوردم.نه شوهرخواهرم حرف زد نه همسرم.ب خواهرم گفتم چرا بابا ومامان میومدن پیشم.گفت مامان خیلی دلش میخاست اما من گفتم  برم ببینم چ خبره بعدا شماها میرین.گذشت و پنج ماخ بعد رفتن خواهرم یه روز داشتم میرفتم باپسرم پارک.ک زنگ خونه زده شد باعجله رفتم(بامادرشوهرم ی ساختمونیم)ک درخودم بازکنم.دیدم پدرومادرمن...تمام غم عالم رو دلم بود.گفتم خوبه.ننشیته پدرم گفت یه چایی بده پاشیم بریم.گفتم کجا.مگه تازه نرسیدین؟گفت نه اتوبوسا حرکت ندارن تا سه روز.نمیتونم اینجا بمونم.ازمن اصرار ازون میل ب رفتن.تاچایی رواوردم احوال خواهرکوچیکم گرفتم.مادرم گفت عقد وعروسی کرد و رفت سرخونه زندگیش.بشدت تمام عصبانی شدم گفتم پس من کجای زندگیتونم؟!چراخبرم نکردین؟!چرانگفتی؟!گفت مگه توبه گوشی جواب میدی!؟اصلا این سه سال یبارنیومدن به همسرم بگن چرا نزاشنی دخترمون بامادرتماس باشه.حالا میگفت مگه گوشیت جواب میدی.اصلا نمیدونستن که همسرم نمیزاره و بخاطراختلاف پیش اومده چون رفت وامدم نمیکردیم و خانوادمم قطع رابطه کردن ازهیچ موضوعی خبرنداشتن.گفتم یبارشد بیایین و اشتی کنین.گفتم مگه لباس نداشتم.مگه خوشکل نبودم که ازجمع دورم کردی!؟مادرم گفت مگه توآدمی دعوتت کنم.منم دیدم نیت ما خیره اما اینا مارو اذم نمیبینن گفتم پس غلط کردین اومدین خونه من.هرچی اورذه بوذن پرت کردم توراه پله و درکوبیدم پشت سرشون.نه عیداومدن.نه رفتم.س سال همین وضع...

شب های هجر راگذراندیم وزنده ایم🍀 مارابه سخت جانی خوداین گمان نبود
یه بحثی پیش اومد سه سال پیش سرخواهرم و شوهرش.پدرم بیخود وبیجهت مارو زیربارمنت و شماتتش له کرد.همه خو ...

الهی چقد ناراحت شدم 🥲 مگه میشه اخه تو دخترشونی هرچی باشه باید ازت خبر داشته باشن نگرانت شن تحویلت بگیرن 

واسه همه دعوا و مشکل میش میاد دیگ آشتی میکنن تموم میشه خانوادت نمیدونم چطور دلشون اومد اینجوری شن باهات اما بیخیال 

اشکالی نداره خودتو ناراحت نکن دیگه شده هرکی یه جوری درگیره با زندگی . فکر و خیال نکنی خودتو مریض میکنی هر دردی هس از فکر و خیال میاد یکم خودتو بزن به بیخیالی زندگیتو کن انشالله ک ی روزی همه چی درست میشه خدا دخترتم بیامرزه💔

ایشالا ک سختیات تموم میشه 

تایپک های مفید منم تگ کنید

الهی چقد ناراحت شدم 🥲 مگه میشه اخه تو دخترشونی هرچی باشه باید ازت خبر داشته باشن نگرانت شن تحویلت ب ...

ممنونم ازت.بی ارزشم کردن بیخود وبی جهت.حتی ب داداش بزرگمم ک کوچکترین بی احترامی نکردم سپردن مبادا با خانومش یه سربزنن ببینن منم هستم یامرده ام.همسرمن اوایل خیلی عوضی بازی درمیاورد ولی دید کلا بیخیال منن اینم گفت منم نمیبرمت.منم بایه بچه کجاپاشم برم!؟راه دور هزارجوراتفاق.اصلا چیزی نمیگمم.ولی خب منم ادمم...

شب های هجر راگذراندیم وزنده ایم🍀 مارابه سخت جانی خوداین گمان نبود
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108