امروز از محل کارم چند ساعتی زودتر بیرون اومدم.
با اینکه تازه اینجا مشغول به کار شدم اما به خاطر شرایطم-بارداری- خیلی هوام رو دارن. این اجنبیها عجیب مادر بودن و بارداری براشون مهمه، علیرغم چیزی که فکر میکردم.
رسیدم و با خونهی خیلی خیلی نامرتبم رو به رو شدم.
از وقتی شوهرم رسیده چمدانها، لباسها، مدارک پخشن روی زمین و هیچ کدوم فرصت جمع کردنشون رو نداریم.
عصبی شدم و دوست داشتم یه چوب جادو داشته باشم برای ایدهآل شدن همه چیز در اطرافم. دوست داشتم همه چیز به شدت سر جاش باشه و اطرافم به طرز اغراق آمیز و کارتون واری برق بزنه، اما حتی حوصلهی یه جمع و جور کردن سطحی رو هم نداشتم.
میون هرج و مرج خونه و ذهنم دنبال کتاب نیمه تمومَم گشتم. به سختی پیداش کردم، یک جای بی ربط.
«لبهی تیغ» خوندم.
همه چیز زیبا شد.
مرسی آقای سامرست موام 🤍