داشتم حرف میزدم، از اینکه داره سی سالم میشه و باورم نمیشه چقد زود گذشت حس میکنم هنوز هیچ یکی از کارایی که تو ذهنم بوده رو انجام ندادم و دارم به سی میرسم گفتم تو هم اینطوری؟
اول گفت نه، بعد شروع کرد گفت من شغلی که دارم خیلی از فرصتهامو سوزوند و...بعدشم ازدواج...بعد یهو گفت ببین من صدبار دیگم بخوام ازدواج کنم با تو میکنم، ولی اگه واقعا برگردم عقب هیچوقت ازدواج نمیکنم، تو همون سن کم میرم فلان کشور درس میخونم و کار میکنم فلان و بهمان..
معمولا گاهی اینجور حرفامو باهاش میزدم ولی اینبار..
راستش نمیدونم اون نه اولی که گفت رو کجای دلم بزارم، چون کاملا تناقض داره با بقیه حرفاش، ولی از اینکه باهاش حرف زدم خیلی پشیمون شدم، واقعا ربطی نداشت حرفاش ولی خوب شد که از دلش خبردار شدم تا بیشتر از این خودمو مسخره نکنم!💔
من همینجوری با لبخند داشتم حرف میزدم باهاش ولی حرفش بغض آورد تو گلوم و چون بیرون بودیم فقط سعی کردم چشام اشکی نشه!