با یه نفر اینستا اشنا شدم همین جور الکی برنامه بیرون ریختیم ولی من هر بتر که دیدمش و باهاش صحبت کردم حس خوبم نسبت بهش بیش تر شد واقعا کنارش ارامش داشتم یه بتر حسمو گفتم و گفت من شرایط رابطه ندارم اصلا وقتشو ندارم اره درساش سنگین چند جا کار می کنه خلاصه گفتم اوکی فقط خواستم بگم همو که می بینیم خیلی خوبه دستامو می گیره بغلم می کنه توجه می کنه اما بعدش اصلا تماس نداریم می گه ادم تلفنی نیستم وقتی زنگ می زنی وسط سرچ کردنم نمی تونم جواب بدم تو سر کار منتر تماس کیم وقت ندارم به نظرم راست می گفت واقعا اما بار اخری که دیدمش حس کردم سرد شده
واسم غم انگیز من دوسش داشتم و دوس پاشتم مدت بیش تری باهاش وقت بگذرونم قلبم تند می زنه دارم می ترسم می گم از چی می ترسم از کسی که حتی مال من نیست از کجا معلوم با دخترای دیگه بیرون نمی ره از طرفیم تو اون تایم محدودی که داشت به من گفت بریم بیرون و دیدم که برنامش با دوستاش کنسل کرده بود با من بیاد اینا امیدوارم می کنه اما از طرفیم تماس نگرفتناش و جواب ندادناش ناامید می شم ولی همیشه می دونستم به خاطر وقت نداشتنش اما این بار حس می کنم سرد شده این خیلی غمگینم می کنه من بعد مدت ها بار اخر بهش گفتم یه مقدار اضطراب و وسواس دارم صحبت دارو شد و گفتم این دارو استفاده می کنم همش می گم نمنه به خاطر این بوده دوس داشتم یکی من همون جور که هستم ببینه
خیلی غمگینم یعنی اون بار اخرین بار بوده که دیدمش من می دونم دیگه این جور بدون کسی دوست نخواهم داشت این که فقط به خاطر خودش باشه
شرایط اونم خوبه می تونه با هر دختری که بخواد باشه قطعا می دونستم ارتباطمون به ازدچاج ختن نمی شه تما می خواستم بیش تر باهاش در ارتباط باشم خیلی غمگینم دل خوشیم بود