زمان ما یک مسابقه خیلی مهیج پریدن از روی پله ها بود. زیر زمین مون فکر کنم 15 پله داشت.یچه ها اقوام می آمدن، با هم میرفتیم از رو پله ها می پریدیم. معمولا پسرها برنده میشدن، من نهایتش 5 تا پله می پریدم..
توکوچمون یه درخت بود روش پر چسونک بود رفته بودم بالای درخت ببینم چسونک چه شکلیه دوستم شلوارموکشیدکه بگه بیاپایین ،کش شلوارم در رفت شلوارم افتاد همسایه هاجلوی درسبزی پاک میکردن پسراداشتن فوتبال بازی میکردن همه برگشتن طرف من کلی خندیدن حالامن ازخجالت عین میمون چسبیده بودم به درخت نمیومدم پایین خدارحم کرد ش رت تنم بود
همیشه بیشترین تخم ها رو میذاشت اما بخاطر کارهای من تخم نمیکرد 😂😂الان یادم اومد عذاب وجدان گرفتم
کاش میتوانستم به زمان تو سفر کنم .. دوباره خندیدنت را ببینم .. بهت میگفتم نگران نباش این حادثه تلخ زندگیت یک روزی فراموش میشه ...ناراحت و غمگین نباش گرچه بزرگ بشی زخم قلبت خوب نمیشه اما وقتی بزرگ بشی حالت خوب میشه ... 💔