دلم داره میترکه
خاطرات زهر گذشته رو سرم آوار میشه
اصن نمیتونم خوب نفس بکشم انگار رو قفسه سینم یه تیکه سنگ گذاشتن
میرقصم آشپزی میکنم فیلم میبینم اهنگ گوش میدم کتاب میخونم قدم میزنم ولی این غم سمج بهم چسبیده ولم نمیکنه
مهم نیس چقد میخندم سطحیه
قهقهه رو کنار بزنی زیرش فقط غمه و بس
بگین چیکار کنم؟