سلام بچه ها ظهرتون بخیر نماز و روز هاتون قبول،من خیلی در مونده شدم دارم دیوونه میشم کسی نیست که باهاش درد و دل کنم و مشورت بگیرم ،من ۲۳ سالمه ۳ ساله ازدواج کردم و یه بچه ۱ ساله دارم ،مشکل من اینه که من قبل از ازدواجم پسر داییمو دوست داشتم اونم منو خیلی دوست داشت دوسالم به هم پیام میدادیم و در ارتباط بودیم ولی رابطه ما در حد همون پیام و زنگ بود حتی یه بارم دست همدیگه رو نگرفتیم یا حضوری صحبت نکردیم ،این پسر دایی ما سرباز بود و من خاستگار زیاد داشتم و هر چی بهش میگفتم قدم پیش بذار اونم میگفت فعلا پول ندارم و از این حرفا ولی مطمئنم که دوسم داشت چون بعد ها خبر رسید که شب عروسیم حالش بد بوده و بیمارستانی شده بود،خلاصه من میگفتم بیا خاستگاری ولی اون میگفت باید با دست پر بیام جلو از اون طرفم مامانم همش اصرار داشت که من ازدواج کنم چون دختر عمو ها خیر ندیدم همه ۱۵ ساله شوهر کرده بودن و من ۲۰ ساله از نظر مادرم ترشیده حساب میشدم خلاصه روزای خیلی بدی در پیش داشتم من گریه میکردم که نمیخوام ازدواج کنم ولی مادرم دست بردار نبود حتی گاهی اوقات میخواستم خودکشی کنم ...بالاخره مادرم موفق شد و من به یکی از خاستگارام جواب مثبت دادم ولی خدا شاهده روز نامزدیم من همش اشکم میریخت ،شوهرم خیلی آدم خوبیه نماز خونه وضع مالیش خوبه خیلی دوسم داره اخلاقش خوبه ولی من چند هفته پیش بعد از ۲ سال با پسر داییم رو به رو شدم و از اون روز دارم دیوونه میشم چکار کنم فراموشش کنم بخدا اگه بحث بچم نبود خودمو میکشتم و خلاص ولی دلم برای بچم میسوزه مدام تو خوابمه مدام تو فکرمه 😔😔😔