من ۲۷ سالمه دیگه میرم ۲۸
بعد من سالها ب خاطر دانشگاه مستقل بودم و چندسالیه برگشتم خونه خودم خواستم خونه باشم ب جای شهر غریب و زنذگی مجردی
ولی مشکم مادرمه ب شدت رو مخمه خیلی تحمل کردم ولی واقعا دیگ نمیتونم حتی رفتم روان پزشک چون اعصابم گوه زده دکتره گفت وارد بازی هاش نشو بی اهمیت باش ولی نمیتونم بی اهمیت باشم خود خوری میکنم مدام
به هنه چی گیر میده و نظزش رو میخواد بندازه ب من اصلا شاید نحوام ناهار برنج بخورم گیر میده ک چرا نمیخوری
میخوام خودم برای خودم ی چی درست کنم انگار بچم بالا سرم میاد روغن چقدر ریختی زیرش کم کن نمک بریز و ... گوه میزنه ب حالم
میرم حموم میگ چرا الان ک ظهره رفتی عصرمیرفتی
عصر میرم میگ چرا ظهر نرفتی
تو خونه شلوار میپوشم میگ چرا شلوار میپوشی دامن بپوش
دامن میپوشم میگ شلوار بپوش
حال ندارم موهای پاهامو بزنم دیده میگ حالم بد کردی برو موهات بزن حب بگو ب تو چ
تو تمام کوچیک ترین و بزرگ ترین مسال زندگیم گیر میده دخالت میده