عقلم دادم دست شوهرم امروز بعدظهر اومد گفت یه سر بریم پیش آشنا ها مون رفته بودن سیزده بدر بیرون
من گفتم خودت با بچه ها برو من روزه ام نمیشه
گفت نه تو نیایی نمیشه ..موقع افطارم میرییم بیرون یه چیزی میخوری
خلاصه تا راه بیفتیم دیر شد
چون غیر ما قرار بود چند نفر دیگه هم با ما بیان اونا یکم فست فست کردن
منم عقلم کار نکرد چیزی برای خودم بردارم
تا رفتیم نزدیک افطار بود
فقط من روزه بودم یکی از اونا ها ..
افطاری آوردن
انقد خجالت کشیدم نه میشد بری چون تازه رسیده بودیم
نه میشد نخوری ..
یه چایی دواقمه نون پنیر خوردم اشتهام کور شد
همسرمم رفته بود بازی اصلا یادش نبود . اومد بعد افطاربود دیگه گفتم بریم فقط ..
آوردی منو اینجا خجالت زده کردی