سر یه داستانی خانوادگی مادرم باهام دعواکرد و گفت من نمیخام دیگه هیچکس ببینم برسم خونم بلاکت میکنم کسیو تو خونم راه نمیدم کلی بدبیراه بهم گفت داستانی که اصلا بهم ربط نداشت منم بهم بر خورد ازتو اینستام پیجشو انفالو کردم جلوشوهرم کلی حرف زد بهم شوهرم بهم گفت مادرت اینهمه حرف بهت زد یبار دیگ حرف بزنی باهاش خیلی احمقی منم الان یک هفته زنگ نزدم مادرمم اصلا زنگ نزد انگار از خداش بود خیلی دلم گرفته ازبچگی منو توسری خور میکرد جلو جمع ضایع میکرد اصلا بهش زنگ نمیزنم