2777
2789
عنوان

دردو دل

30 بازدید | 3 پست

وای من با یکی دو ماه محازی در ارتباط بودم و خیلی ارتباط صمیمی شد و خیلی زنگ می زد و خوب بود تا اومد شهرمون بعد قرار شد ببینمش بعد تا دیدمش هی می گفت شب خونه فامیلا دعوتیم باید زود برم حالا نیومدن حرف رفتن می زد این هیچی یه جا استرس گرفتم دستش گرفتم دیدم چپ چپ نگام کرد شوخی گفتم دوس نداشتی دستتو گرفتم هیچی نگفتت می دونم نباید این کار می کردم ولی این دوماه خیلی صمیمی بودیم منم می خواستم علاقشو بسنجم قطعا اگه کوچک ترین حسی داشت وقتی دستش می گرفتم خودش عقب نمی کشید یا بعدش حداقل یه چی می گفت نه به اون همه علاقه مجازی نه این حرکتاش خیلی بهم بر خورد من خیلی حال خوبی نیستم گفتم یه دوست می بینم بهتر شم حالا یه بارم تومده بود من نتونستم ببینمش گفتم اومده شهرمون ببینمش و فکر می کردم واسش اهمیت دارم ولی انقدر حس بی اهمیتی ازش گرفتم که همپن حا بغضم گرفته بود من خوش حالی می خواستم نه این که این جوری کنه باهام بعدم اصلا نه پیامی نه چیزی که رسیدی نرسیدی 

موقع سفارشم یه جور معذب بود من سعی کردم کافه قیمت مناسب سفارش بدم بعد سریع کفت اره منم تلزه غذا خوردن کافه بهتره انگار زورش می یومد یه پولی می خواست بده نفهمیدم چی خوردم حقیقتا دیگه نمی خواستم پول این هم خودم حساب کنم کلی هزینه رفت و برگشت داده بودم بیش تر هزینه دوتا کافه شد اصلنم به ذهنم نرسید این کار من یه جور رفتار کردم که با احترام بود باهلش ولی رفتار اون با وت حس بی اهمیتی بهم داد دارم اذیت می شم من به خاطر مشکل اضطرابمم نباید زیاد ناراحت باشم حس تنهایی دارم و نخواستنی بودن

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108