دختر منم سالمه خداروشکر
واقعا برای منم اهمیتی نداره حتی یذره ولی یه جوری بهم توهین میکنن که نمیدونی
به بهانه بازی و دلتنگی دخترم رو میبرن بعد دخترم با چشمای پف کرده میاد میگه بردنش پیش این پیرزنای قدیمی بند گلوشو باز کنه و شکمشو ماساژ بده و جوشونده و دوا میدنش چون میدونن من مخالف ام یواشکی میبرن
دخترمم چون تنهاست اونجا رفتن رو دوست داره یه بار برده بودنش یه جایی خانومه دست انداخته توی حلق بچه که گلوش گیر نباشه دخترم تا چند روز میترسید از همه چیز
همسرم متاسفانه چیزی نمیگه
منم که دیگه از جنگیدن با اینا خسته شدم
دخترم نرمی استخوان داره دکتر نوشابه رو ممنوع کرده از بچگی نوشابه نخورده و اگر بخوره باز باید راهی دکتر و دوا بشه پدرشوهرم میبرش پارک بهش بزور نوشابه میده یه شب دخترمو آورد بچه تا صبح بالا آورد بعد گفت مامان باباجون گفته بیا کیک با نوشابه بخور یه هفته بیمارستان بود بچه از روی لج و لجبازی با من این بلا ها رو سرمون میارن من دیگه خستم