دوستان داستان اینه که من و نوه ی خاله ی مامانم از دوران دبیرستان همو دوست داشتیم و خیلی هم رفت و آمد فامیلی مثلا مثل مسافرت داشتیم.خلاصه چند سال گذشت و سال اول دانشگاه ما بالاخره وارد رابطه شدیم ولی خب قرار شد به کسی توی فامیل چیزی نگیم و خب تقریبا ۲ سال به پنهان کاری ادامه میدادیم.گذشت و گذشت و ۲ سال پیش ما دوباره رفتیم مسافرت.وقتی رفتیم بازم سعی کردیم تابلو بازی درنیاریم که بقیه نفهمن ولی کاملا برخلاف چیزی که فکر میکردیم خیلی خیلی تابلو بود که ما تو رابطه ایم ولی کسی چیزی بهمون نگفت تا اون شب.
شبی که اونجا یه سگ افتاده بود دنبالم منم که خودم مثل سگ میترسم فقط داشتم جیغ میزدم و میدویدم جوری که خودمم نفهمیدم چجوری تا ویلا اومدم.وقتی رسیدم جلوی در یهو اومد منو بقل کرد و خلاصه بعد از اون داستان همه مجبورمون کردن همه چیز رو بگیم.توی همون مسافرت هم توی روز تولدمون(تولدمون توی یه روزه)ما رو نامزد کردن و تو کل فامیل پر کردن.
حالا مشکل اصلی اینه که از اون موقع تا الان خانواده هامون گیر دادن که ما باید ازدواج کنیم.ولی من واقعا می ترسم از ازدواج فامیلی چون میگن بده و بچه درآینده مشکل پیدا میکنه و این داستانا.
حالا شما میگید چیکار کنم؟
و یه سوال دیگه اینکه،جدی ازدواج فامیلی این مشکلات و داره؟