فرهاد قنبری
موج تراپی
این میزان اقبال جامعه به سخنرانان انگیزشی و مشاوره و تراپی، هم بسیار عجیب است و هم نشان می دهد که جامعه در زمینه مسائل روانی با بحران روبروست. امروزه از در و دیوار شبکههای اجتماعی مشاور و روانشناس و تراپیست و روان درمانگر و سخنران انگیزشی است که میبارد و هر کدام برای خود دفتر و دستک عریض و طویلی راه انداخته و کاسبی پر رونقی بهم زدهاند.
در گرایش روزافزون جامعه به این «تراپی» علاوه بر خود افراد، جامعه و نظام آموزشی و خانواده نیز مقصر است. امروزه در پس ظواهر آرایش کرده و بزک شده جوانان و نوجوانان، در پس پشت این پرسه زنی های مداوم در کافه ها، خیابان ها و پاساژها، در پس پوسته ظاهری این جهان رنگارنگ، انسانهای غم زده، تنها و افسرده ای نهان است که هر کدام در تلاشی نومید کننده به هر دستاویزی چنگ می زنند تا «حال خوب» را برای لحظه ای هم که شده تجربه نمایند و در استیصال و ناامیدی از به دست آوردن آن به مشاور پناه می برند تا شاید نسخه شفابخش خویش را در بساط آنها بجویند.
انسان امروز در بحران عمیق عاطفی و احساسی به سر می برد، ناتوان در برقراری رابطه صحیح با دیگران است، احساس پوچی و بی معنایی دارد، مدام مورد خیانت و بی مهری و سوء استفاده قرار می گیرد و در نهایت با انبوهی از شکستها و سرخوردگیها به حال خود رها می شود.
جهانی که در آن زندگی میکنیم، جهانی است که در آن امیدها و آرزوهای انسان تمامی به بازار و حساب های بانکی خلاصه شده است و افراد از کودکی می آموزند که در علم و تحصیل و کتاب و فرهنگ و اندیشه نان و پولی نیست و باید از همان عنفوان نوجوانی کلاه خود را سفت بچسبند تا دست شان خالی نماند و بتوانند برای خود معنا و هدفی از بازار صید کنند وگرنه انسانی بی مصرف و مازاد خواهند بود و همگان به آنها به چشم موجودی ضعیف و شکست خورده خواهند نگریست. در این جهان، کودکان و نوجوانان می آموزند که از «اعتبار» و «احترام» تا «عشق» و «لذت» همه در گرو موفقیت آنها در بازار و به دست آوردن پول و ماشین و خانه و سکه و ارز و دلار بیشتر است. آنها از همان نوجوانی می آموزند تا از هر طریقی باید در این رقابت بی رحم از دیگران پیشی گرفته و ارزش و اعتبار و هویت بهتری کسب نمایند.
حال اگر کسی نتواند خود را با این سبک زندگی همراه و همدل کند، کسی که ابزارها و پول و سرمایه کافی برای خرید هویت و جایگاه خود نداشته باشد، با دلهره و سرخوردگی به حاشیه رانده شده و سر از بازار تراپیستها و در آخر کلینیک ها و داروهای روان درمانی در می آورد.
اما نسخه درمان بسیاری از این نارضایتی ها و افسردگی ها و سرخوردگی هایمان بیشتر از آنکه در جیب تراپیستها باشد در درون خود ماست، در درون خود مایی که زندگی را چیز ساده و پیش پاافتاده ای در نظر می گیریم و پس از گیر کردن در دشواری ها و مشکلات در به در به دنبال دستان شفابخش می گردیم.
به روابط خانوادگی و دوستی ها و مراودات اجتماعیمان بنگریم. علت بسیاری از جدالهای خانوادگی و طلاق ها و بحرانهای روابط فردیمان در این است که از ابتدا زندگی جمعی و ازدواج و دوستیها و مراودات اجتماعی را امری طبیعی و پیش پا افتاده تلقی کرده ایم. ما فراموش کرده ایم که هر رابطه انسانی نیاز به تفکر و اندیشیدن مداوم دارد. فراموش کرده ایم که ماتریال و ماده خام روابط اجتماعی نه ابزار و کالاهای تکنولوژیک بلکه انسانهایی دارای روح و جسم و احساس متفاوت هستند. فراموش کرده ایم که برای برقراری روابط انسانی نیاز به فرارفتن از خویشتن و درک جهان «دیگری» داریم.
ما برای مواجهه با مصائب و مشکلات و رنجهای زندگی و مقابله با یاس و سرخوردگی حاصل از آن به جای سخنران و مشاور باید نگاهمان به زندگی را تغییر دهیم، باید تلاش کنیم که زبان «همسایه» را بفهمیم، باید تلاش کنیم که با یکدیگر سخن بگوییم، باید تلاش کنیم به امور طبیعی انگاشته شده زندگی بیندیشیم، باید تلاش و تمرین کنیم تا زندگی جمعی را یاد بگیریم و باید تلاش کنیم تا از لایه های سطحی امور مختلف عبور کنیم تا شاید مامن و ماوایی آرام و دلپذیر برای زندگی بیابیم.
انسان امروز به شدت درگیر بیمعنایی و پوچی حیات است و تصور میکند، نسخه جادویی در جیب مشاور و تراپیست وجود دارد تا با عمل به آن از شر تمام رنجها، وسواسها، شکستها، دلمردگیها، یاسها، اضطرابها، احساس تنهایی، ناتوانی در برقراری رابطه درست و امثالهم رهایی یابد. اما نکته غمبار این است که او نمیداند که خود همان مشاور و تراپیست نیز همان مشکل را دارد و او هم در جهان بیمعنا به شدت دچار بحران معنا و بحران هویت است