قطره قطره شانه ام را خيس دريا کرد و رفت
گفت بايد رفت، گفت و فتنه بر پا کرد و رفت
بازوانم را فشرد و انحصارم را شکست
يک بغل خود را در اين اندوه زيبا کرد و رفت
گونه هايم را به انگشت اشاره ناز کرد
عشوه هايش را فرو خورد و تماشا کرد و رفت
بار سنگين نگاهش را به روي دوش من
گستراند و قامتم را از کمر تا کرد و رفت
استخوان هايم قدم هايش، يکايک مي شکست
رفتنش تنها مرا در يادها جا کرد و رفت
وقت رفتن گفت شايد پيش تو باز آمدم
با همين ترفند من را از سرش وا کرد و رفت...