یه مورد دیگه هم سراغ داشتم که خانم دکتر با یه معلم ریاضی ازدواج کرد و آنقدر از زندگی و شوهرش راضی بود که نگو و میگفت من که تو شیفت هستم همسرم به خونه و بچه میرسه
یک خانم دکتر دیگه هم اعتقادش این بود که پزشک های مرد خوب نیستن و برای ازدواج مناسب نیستن همش شیفت و پرستارها دور و ورشون و میگفت من یه کارمند میخوام آخر هم با یک کارمند ازدواج کرد