نمیدونم واقعا دلیلش چیه ولی خیلی بی حس و حال و گریونم، تا پر.یودمم دو هفته مونده، نزدیک نیست، فک میکنم از احساس تنهاییه، واقعا احساس تنهایی دارم، هفت روز از عید گذشت، من فقط یبار تنهایی رفتم یه کافی شاپ یه لیموناد خوردم و یکم نقاشی کردم برگشتم خونه، شهرمون جای دیدنی و تفریحی خاصی نداره، یه بنایی داره تو عید خیلی حال و خودش خوب میشع، مسیرش یک ساعتی با خونه ما فاصله داره، به چند نفر گفتم ، هیچکی نیومد باهم بریم، خواستم تنها برم بعد دیدم خب برم چکار؟ بیشتر دلم میگیره، نه کسی طی روز پیام خاصی بهم میده، دوستی چیزی که مثلا روزانه حرف بزنیم و سرگرم شیم و اینا، نه جایی دارم برم، نه پول داشتم برم تور.. بعضی وقتا واقعا اذیت میشم.. البته اشتباه نشه دوست دارما، یا اخلاقاشون خاصه و پایه نیستن یا خیلی دورن، ینی سرگرم زندگی خودشونن جایی برای من ندارن.. بهرحال ، حالم گرفته بود حتی کسی نداشتم بهش بگم. گفتم اینجا بگم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
منم دقیقا مثل توام 🫠اما با این وجود که متاسفانه کنکوری ام هستم
واقعا نمیدونم این چه زندگی ایه، من ادم اجتماعی هستن ازین آدما که راحت ارتباط برقرار میکنم و اخلاقمودور و بریام دوست دارن، ولی همه چیز یجوری پازل شده که هیچکی رو نزدیک به خودم نداشته باشم، سرکارم همکارام همه باهم اوکی و خوبیم ولی همه مردن، محض رضای خدا یدونه همکار دختر ندارم حداقل،