من دوتا رفیق دارم ک ابجین باهم دیگع ما رفت امد خانوادگی داریم فامیلم هستیم خیلیییی وابسته هم بودیم و دقیقا عین ابجی خودمن و خیلی راحتیم باهم
اونام با شوهرم خیلی راحتن
و قضیه از این قرارع ک من یه مدت سر یه سری مشکلات از یه اقایی مشاوره میگرفتم بعدها شوهرم فهمید و خودم همچیو بهش گفتم و ایشونم قبول کرد و بهم گف دیگه باهاش حرف نزنم منم قبول کردم ولی تو مدتی ک من با اون اقا حرف میزدم هیچکس خبر نداشت و خدایی هم فقط مشاوره گرفتن بود غیر اون نبود
خب بریم سر اصل مطلب ک میرسه به یک هفته پیش وقتی من خونه عمم بودم این دوتا دوستام از خونشون میخواستن بیان خونه ما شوهرم میره دنبالشون بعدش سرراه بیاد دنبال من باهم برگردیم خونه توماشین یکی از دوستام بهش میگه چرا خط زنتو عوض کردی شوهرم میگه مزاحم داشته عوضش کردم اونم میگه اره میدونم مزاحمش کیه شمارشو دارم اینه شمارش زنت باهاش چت میکرده ...با منظور بد گفته شوهرمم گفته من خودم از همچی خبر داشتم فلان ابجی اون رفیقمم برمیگرده میگه اره فلان روز خونه ما داشت چت مبکرد من دیدم
حرفم اینع این دوتا ابجی یه تپع نریدع نذاشتن بمونه حتی الانم ک متاهل هستن همه غلط میکنن من تاحالت هبچ حرفی جلو هیچکس نزدم هیچی نگفتم همیشه رازدارشون بودم عین ابجیم میدونستم اونارو ولی خیلی عوضی بازی در اوردن اینارو شوهرم اومد بهم گف ادمتو بشناس فلان خیلی بهم ریختم
اخه اونا خودشون خیلی غلطا کردن من دم نزدم جلو هیچکس بعد من کاری نکردم داشتن منو خراب میکردن این حق من نبود بعد اینهمه خوبی اینطور تا کنن باهام😒😒😒