دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست..
برلبش جام شرابی وسبویی در دست..
گفتمش تو نکنی شرم از این می خواری؟
او بگفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟
گفتمش تو نمیدانی که خدا مست ملامت کرده؟
و در آن روز جزا وعده به آتش کرده؟
او بگفتاکه برو بی خبر از دینداری
که تو خود را به از آن باده خوران پنداری؟!
من که مِی میخورمو هیچ نباشد شرمم
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم..
من هرچه کنم گنه از این می خواری
صد به ز تو ام که دایما هشیاری...