با جزئیات میگم ک قشنگ عمق فاجعه و غم رو درک کنید
هیچی دیگ هرشب دعا هرشب قران هرشب اشک و گریه و زجه
ی شب ب شوهرم گفتم پاشو منو ببر حرم ( ما مشهدیم) رفتیم حرم از وقتی چشمم ب گنبد افتاد فقط بیصدا گریه میکردم رسیدیم جلوی ورودی حرم پاهام سست شد افتادم زمین دیگ نتونسم تحمل کنم بلند بلند گریه میکردم خاک حرمو میکشیدم ب صورتم و فقط میگفتم بابام بابام . شوهرم اصلا مانعم نشد میدونست اگ جلوموبگیره تو خودم میریزم و دق میکنم
رفتیم قسمتی ک میگردن و ی بازرسی دارن اونجا ب پای خادم افتادم التماس میکردم تروخدا برای بابام دعا کنین خادمه بلندم کرد گف دخترم خودتو هلاک کردی از امام رضا بخواه اون دست خالی ردت نمیکنه . تموم خادما باهام گریه میکردن و سعی میکردن ارومم کنن . زیر چشمام گود شده بود از بیخابی و گریه
رفتیم زیارت و بازم همون حس و حال غم انگیز
نمیدونم فرداش بود یا پسفرداش ک تماس گرفتن هوشیاری اقای فلانی برگشته اما درصدش کمه . بازم جای امید هست
از شنیدنش تموم رگام خون گرم رد میشد حس میکردم . فقط لباس پوشیدم رفتم خونه مامانم واسشون غذا درست کردم یکم دوربرشونو جم و جور کردم . بعدم رفتیم دم بیمارستان منتظر بودم ک مامانم بیاد و خبری از حالش بده . اومد دیدم ی لبخندی داره انگار اونم جون گرفته بود
گف دستگاه تنفس رو ازش کشیدن ینی خودش میتونه نفس بکشه اما هنوز سطح هوشیاریش پایینه ولی بازم خداروشکر بهتره
نمیدونم چیشد از شدت گشنگی بود یا ذوق شنیدن خبر خوب حالم بد شد و پاهام دیگجون وایسادن نداشت . رفتیم خونه مادرم چایی و ناهار خوردیم دیگ هیچکس بی اشتها نبود
فرداش میشد جمعه . صب من رفتم دیدن بابام و التماس ک تروخدا بذارین بابامو ببینم . پرستاره گف باشه ولی سریع و خاهشا بالای سر مریض گریه نکنین . فقط سعی کنین باهاش صحبت کنین . رفتم تو تا رسیدم بالای تختش و دیدم از بابام کلی سرم و وسیله و دستگاه وصله و پوست استخون شده گریم گرف ولی اروم ک پرستار نبینه . بالای سرش قران خوندم فوت کردم تو صورتش . دست ب موهاش کشیدم یکم دستاشو ناز کردم . اومدم پایین مامانمو دیدم و تموم ابجیام پایین بخش بودن . گفتن چرا تو رفتی گفتم دلم طاقت نیاورد رفتم دیدمش . مامانم دوباره رف بالا چون ی نفر باید میرفت تا یکم بدنشو ماساژ بده ک خشک نشه . خاهرام یکی یکی شردع کردن ب سرزنش ک نباید میرفتی ماها نرفته بودیمو از اینجور حرفا
اومدیم بیرون دیدیم بارون میاد یهو ب دلم اومد گفتم بچها روز جمعه ست و بارون میاد ی دعای فرج بخونیم ان شالله امام زمان صدامونو بشنوه
دعا رو خوندیم و اومدیم خونه مادرم
شاید باورتون نشه ولی عصرش بابامچشاشو باز کرد و زنگ زدن ب هوش اومده
حالش مساعده و فردا میارنش تو بخش
دوس داشتم برم بیرون صورت همه رو ببوسم دوس داشتم شیرینی بدم اصلا مامانم ی حال دیگ ای داشت
حس میکردیم خونمون دوباره مث قبل شد رنگ و رو گرفت
ولی من ب ۳ چیز مدیونم
حدیث کسا . امام رضا و امام زمان
دست رد ب سینم نزدن . خداروشکر قلب خونمون دوباره برگشت . سلامتیشو ب دست اورد حالش خوب شد . امیدوارم ب زودی معجزه ای ک دنبالشی برات اتفاق بیفته
ب خدا ایمان داشته باش .