شوهرم از اول عیده ک تعطیله وطبعا خونه هست بابام اینا اومدن خونمون ورفتن ۲ روز موندن
و تا اونا رفتن شوهرم زنگ زد ب رفیقاش ک فامیلاشن اومدن منمباردارم حوصله ندارم هی پاشم بیار بپز بزار
خود کنبتشم هیچ کاری نمیکنه
دیروز رفتیم بازار گشتیم واومدیم
امروزم شوهرم با پسر عموش رفتن بازار خرید منم نبرد خلاصه رفت مهمونش الحمد لله بعد من دارم
کتاب میخونم کتاب اولمو تموم کردم
کتاب دومم آدم های سمی عست
با این کتاب لجه چون بهش گفتم تو آدم سمی ای وکتابو ی سری پاره کرد ک من دوباره گرفتم وازاول دارم شروع میکنم
من شبا براش کتاب بلند میخونم خواستم بلند بخونم گفت اینو گرفتی گفتم آره
خلاصه بحثمون شد بهم گفت کتاب بخونی مهم نیست مهم اینه عمل کنی ک تو عمل نمیکنی وچرت وپرت گفت
منم اشکم در اومد کتابو کوبوندم روش بعد با دستش زد پام
منم اومد اتاق وگریه کردم
بعدش رفت سرویس من اومدم تا هال الان اون اتاقه تو فیسبوکه