الان همه میان طبق معمول منو میبندن به این که چقد دغدغه هات مسخرس
ولی امروز روز اول پریودم بود
تو اتاقم بودم همش
از دل درد و .............
من به خاطر معدم نمیگیرم
بابام روزه نمیگیره مریضه اومد در اتاقم گفت بابا بیا ناهار گفتم شما بخور من نمیخوام خواستم پا میشم میخورم
خیلی عادی و محترمانه
اونم نخورد منم تو اتاقم بودم
بابام رفت بیرون
۴ و اینا بود اومد گفت نمیخوری گفتم نه شما بخور
گفت باشه
سفره انداخت گفت نمیایی گفتم نه بخور نمیخوام
از دل درد داشتم میمردم فک کنید از ساعت ۶ صبح که بیدار شدم دیدم پری شدم
یهو مامانم اومده در اتاق داد و بیداد پاشو بابات به خاطر تو غذا نخورده
پاشو غذا کوفت کن
منم جوابشو ندادم درو کوبیدو رفت
دلم برا خودم سوخت
کاش خواهر و داداش داشتم پیششون گریه میکردم
بابام ساندویچ گرفت برام اورد تو اتاق رفتم باهاش سر سفره دوتا گاز زدم حالم از بوئ گوشت داشت به هم میخورد گفتم دستت درد نکنه خودت بخور من اصلا چلو گوشت دوست ندارم تخم مرغ درست میکنم میخورم
که نخوردم دوباره دل دردم شروع شد
اینم از درک کردن پریودی