اومدیم خونه پدرشوهرم بعدش برادرشوهرم اومد از روزبکه اومدن خیلی بین بچه هامکن فرقه با وجدد اینکه دوتاشون خیلی کوچیکن اون که گریه میکنه همشون بغلش میکنن قربون صدقه که نگم دخترمن ارومه کافیه یه نق بزنه سریع میگن پرتش کنیم؟بندازیمش تو اب؟از روش رد شیم؟از روز ا ل گفتم به شوهرم نگم توجیه مبکنه همش تو خودم بودم امروز دعوامون شد گفت میدونم بابت چی ناراحتی منم همیدم برات مهم نباشه بیا دور دخترمون باشیم فردا برت میگرددنم بعدش گفتیم بیایم بیرون اومدیم حتی نکردن دخترمو بگیرننهار بخورم همش بچه اون دیگه پدرشوهرم گفت دخترتو بندازم تو رودخونه؟گفتم دستت دردنکنه
نمیدونم چطور جواب بدم بی احترامی نباشه و بفهمت کارشون چقد زشته دلم اینقد شکسته که خدا میدونه به دخترم نگاه میکنم میگم این مظلوم چ گناهی داره