مامانم هر ده دیقه یبار میاد تو اتاقم میگه چرا کولر انقد یخه تو سردخونه خوابیدی انگار
ی دکتر خودک*شی کرده بوداستوری گذاشته بودم براش
هرچی از دهنش در اومد برگشت بمن گفت منکه میدونم تو اینارو میزاری ما ببینیم ولی قرار نیست بخاطر بی عرضه بودن بقیه تو دکتر نشی
معذرت میخوام ولی لعنت به کسی که بدون درک حال یکی دیگه انقد راحت قضاوتش میکنه
از مادرم متنفرم زندگیمو گرفته ازم
که هرچی قرص اعصاب میخورم به درمان جواب نمیدم
خیلی خسته م
امیدوارم یکی از همین روزاهم نوبت من باشه بشینه به عزام
اونوقت واقعا تو سردخونه میخوابم
کاش خدا حسرت بچه دار شدنو بزاره تو دل همچین ادمایی