شوهر من خیلیییییی آرومه حتی تو دعوا ساکت میشینه و هیچی نمیگه منم که یه مدته هاپارتی شدم
پدر شوهرم یکی از انگشتر های منو برداشته بود برده بود داده بود به خواهر شوهرم که تازه اومده بود تهران بدون اینکه کسی بفهمه منم وقتی تو عید رفتم خونه پدر شوهرم دیدم دست خواهر شوهرم هس خود خواهر شوهرم اومد بهم داد گفت بابا گیر داد گفت بنداز دستت من برات خریدم منم میدونستم برای توعه گفتم اومدی اینجا بهت بدم خلاصه داد بهم منم سر همین دیشب با شوهرم دعوا کردم یعنی آخه با اون بابای دیوونه اش خسته ام کرده به خدا