سال دوم راهنمایی بودم که روز اول مهر یه چهره غریب، شده بود همکلاسیمون.خیلی دوست داشتم باهاش دوست شم ولی از اونجایی که کم رو بودم، نمیشد برم طرفش،انقدر به دوستی باهاش علاقه مند شده بودم که شبها به خاطرش گریه میکردم، تا اینکه چند هفته گذشت و باهم دوست شدیم،بعدها فهمیدم اونم همین حسو منو داشته و اونم بخاطر من گریه میکرده.خیلی بهم وابسته شدیم و دیگه دوستای صمیمی شده بودیم و تمام جیکو پوکامون باهم بود.از لحاظ خونوادگی هم خیلی به هم میخوردیم و خونواده هامون هم با دوستیمون موافق بودن چون هردومون از لحاظ رابطه با پسرا هم سالم بودیم اونم تو دوره ای که بیشتر همکلاسامون داشتن. گذشت تا اینکه سال اول دبیرستان مدرسمون از هم جدا شد ولی از طریق یه دختری که توی مدرسه همکلاس من بود و توی کلاس زبان همکلاس اون باهم در رابطه بودیم و هفته ای یه نامه به هم از طریق همین دوستمون میفرستادیم و همه درد دلامونو میکردیم ،آخه از طریق تلفن نمیشد همه چیو گفت...
سال سوم دبیرستان خونمون بهم نزدیک شد و رابطه ماهم بیشتر شد.پیش دانشگاهی من با یه پسری آشنا شدم که فاصلمون 12ساعت بود و فقط تلفنی باهم حرف میزدیم اونم نه خیلی صمیمی.چهار ماه دوست بودیم که تو این مدت یه بار همو دیدیم.پیش دانشگاهی یه خاستگار برام اومد بهش دل بستم ولی خونوادم مخالف بودن چون سن هردومون کم بود،قرار شد یک سال دیگه بیان،بخاطر همین با اون پسره به هم زدم.از اونجایی که چند باری با شماره دوستم به اون پسره زنگ زده بودم شماره دوستمو داشته و زنگ زده بوده به دوستم که واسطه بشه که باهاش آشتی کنم دوستمم میومد با من حرف میزد .همین موقعها بود که خاستگارم دوباره اومد و اینبار جواب مثبت شنید و قرار شد یک ماه نامزد باشیم تا همو بیشتر بشناسیم و بعد عقد کنیم.این شد که اون پسره هی زنگ میزد به دوستم تا منو راضی کنه و باهاش درد دل میکرد،تو همین درد دلا دیگه رابطشون باهم صمیمی شد و باهم دوست شدن.همون سال دوستم زبان فرانسه همدان قبول شد و من سال بعدش یه رشته مهندسی شهر خودمون.ازاونجایی که خاستگار من خیلی حساس بود میگفت باید همه چیو الان بدونم وگرنه اگه بعدا بفهمم پنهون کردی طلاق و تمام. منم همه چیو بهش گفتم و همین شد که دیگه نامزدم باعث قطع رابطه من و بهترین دوستم شد.و ما باهم ازدواج کردیم و الان یه دختر سه ساله دارم.سیزده سال از دوستی من و الهه میگذره، که شش سالش رو باهم بودیم و هفت ساله که فقط توی دلم دوسش دارم و دلم براش یه ذره شده.دوس دارم ببینمشو و زاز زار تو بغلش گریه کنم و براش درد دل کنم.امیدووارم هرجا که هست موفق باشه و خوشبخت.راستی آخرین خبری که ازش دارم این بود که یه بار اسمشو تو نت سرچ کردم،اسمش جزء نفرات انتخابی برای مصاحبه آزمون دکترا دانشگاه شهیدبهشتی تهران بود.
هرسال همین وقتا نزدیک تولدش که میشه دلم بدجوری هواشو میکنه و همه این دلتنگیهامو باید سرکوب کنم چون جرات بردن اسمشو ندارم.امروز تولدشه و من دیشب و پریشب خوابشو دیدم ،خواستم امسال واسه روز تولدش لااقل اینجا دلتنگیهامو خالی کنم.